|
پسرک هنوزم در شوک بود . آخه به تنها چيزي که فکر نمي کرد همين بود..يا بهتر بگم..اينطوريش بود . هميشه فکر مي کرد بايد يک روزي يک جايي و در يک شرايط خاصي يک کسي رو ببينه که هميشه فکر مي کرد بايد ببينه..اوني که دوست داشت ببينه...يا حداقل منتظر بود تا ببينه . پدر و مادرش سرزده مهمانش شدن تا حامل پيامي باشن. پيامي که بوي بهار مي داد ، بوي تازگي ، حس طراوت ، حال شکوفايي.همه چيز در دو روز اتفاق افتاد . دو روزي که شايد سال ها مي بايد دوام بياره . دو روزي که قد يک عمر مي تونه به درازا بکشه. دو روزي که هر شبش از هزاران شب يلدا ، يلدا تره . به تنها چيزي که فکر نمي کرد همين مدلش بود . هميشه مي گفت مگه مي شه در يک ديدار...در يک نگاه ...در يک نشست...در يک ... در يک... اما حالا که شد . پاييز اون داره رنگ مي بازه ، داره سبز مي شه ، برگهاي طلايي و زرد و قناري دارن رنگ مي گيرن... دارن تازه مي شن..انگار يکي تو صور دميده تا اونا دوباره زنده بشن و قد بکشن..نفس بکشن...زندگي کنن . زندگي کنن. اما پسرک هنوز اول اين راهه ، اما مي خواد بره ..نه اين که بره تا برسه..نه...بره که فقط اين راه رو رفته باشه . زيرا... " خوشبختي يه مقصد نيست که در جستجوي آن باشيم ، بلکه يک مسير است " پس از همين در مسير بودن لذت ببريم نه اونکه کل مسير رو در استرس رسيدن به انتهاي اون سپري کنيم . چون زماني که به آخرش برسيم... ديگه تموم شده . تمام. به همين راحتي ... . . . . . . . . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 23:1  توسط حامد غفاري
|
يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخورد نگاهي نکنم که دل کسي بلرزد خطي ننويسم که آزار دهد کسي را يادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست يادم باشد جواب کين را با کمتر از مهر و جواب دو رنگي را با کمتر از صداقت ندهم يادم باشد بايد در برابر فريادها سکوت کنم و براي سياهي ها نور بپاشم يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاک زيستن يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ... يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تکرار اشتباهات گذشتگان يادم باشد زندگي را دوست دارم يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني که به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي که از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر کس فقط به دست دل خودش باز مي شود يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد از بچه ها ميتوان خيلي چيزها آموخت يادم باشد پاکي کودکيم را از دست ندهم يادم باشد زمان بهترين استاد است يادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پيشانيم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم يادم باشد با کسي آنقدر صميمي نشوم شايد روزي دشمنم شود يادم باشد با کسي دشمني نکنم شايد روزي دوستم شود يادم باشد قلب کسي را نشکنم يادم باشد زندگي ارزش غصه خوردن ندارد يادم باشد پلهاي پشت سرم را ويران نکنم يادم باشد اميد کسي را از او نگيرم شايد تنها چيزيست که دارد يادم باشد که عشق کيمياي زندگيست يادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه مي توانند مهربان و دلسوز باشند يادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
+ نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 23:22  توسط حامد غفاري
|
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. ----- بیایید و مواظب باشیم تا گولنخوریم!!!
+ نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 0:33  توسط حامد غفاري
|
پرونده اول : سلام... نمي دونستم..نه الانم نمودونم..هنوزم نمي دونم...نمي تونم بدونم که اول با سلام شروع کنم يا نه؟؟ يا با عذرخواهي... به هر حال سلام..دورود بر همه دوستان خوب و مهربونم..همه اونايي که در اين مدت که به سفر رفته بودم..! ( بعدا عرض مي منم چه سفري)من و وبلاگم رو مورد لطفشون قرار دادن..سلام به همه خوباني که پسر خبر رو علي الرغم نبودش از يادهاشون نبردن...درود به همه خوش انديشاني که سراغ مطالب اين حقير رو مي گرفتن...سلام به همه دوستاي قديم و جديدم..همه اونايي که نگران پسر خبر شده بودن...يه سلام ويژه هم به دوستاني که دوست داشتن اي نبودن رو... خوشحال بودن از خاموش بودن پسر خبر...اما... اما دوباره سلام..سلام به همه شما... پرونده دوم : عذرخواهي... خب مسلما بعد از يه سلام... ادب مي گه بايد عذر خواهي کرد...عذرخواهي براي رفتن بي خبر ...پسر خبر بي خبر رفت..اما نرفت که بره..رفت که بياد که خب اومد...عذر اين پسر خبر رو هم مثل همه نا ملايمتي هايي که تو اين مدت داشت ببخشين...به خودش نه...به خودتون...پسر خبر رو به خودتون ببخشين..به هر حال سفري بود که مي باست مي بود ...اما پسر خبر با عذرخواهي از همه شما دوستاي خوبش برگشت..قول نمي ده که ديگه نره..اما مي دونه که بره هم بر مي گرده.. پس قويا با تمام وجود فرياد مي زنم..ببخشيد که نبودم.. پرونده سوم: سفر سفر به درون...سفر به ...سفر را در پست بعدي خواهيد خواند. تا سلامي دگر بار ...بدرود.
+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 14:45  توسط حامد غفاري
|
اینحا مکه است...سرزمین وحی
هر چی سعی کردم مطلب بنویسم که گویای حق باشه نتونسم...یا ترسیدم که حق مطلب ادا نشه...تصمیم گرفتم تعدادی از حقایقی را که با دوربین همراهم ثبت کردم به نمایش بزارم... --- از تمام دوستان عزیزم که در این مدت من رو مورد لطف بی کران خودشون قرار دادند هم سپاسگذارم . باور کنید نایب الزیاره همتون بودم و انشالله خدا قسمت همه بکنه. (شما می تونید باقی تصاویر رو در ادامه مطلب ببینید...) حامد غفاری - مرداد ۸۸ ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 7:47  توسط حامد غفاري
|
|
|